شمشیر آریایی
چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود//غلط گفتم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
یکی بود،یکی نبود،نمیدونم کدوم یکی بود کدوم یکی نبود ولی مسلمه وقتی این یکی بود اون یکی نبود،یا وقتی اون یکی بود،این یکی نبود! بعد 22 سال نفهمیدم کی بود،کی نبود،یکی نبود...کی بود! ولی مسلمه هر چی بود، هرکی هرکی نبود چون یکی بود یکی نبود! شما میدونین کی به کی بود؟ آدمی میشناسم از دوزخ خوف و تشویش دارد و من نه، بس که میترسد از عذاب خدا،حول از آتیش دارد و من نه، دائما ذکر گوید و تسبیح در کف خویش دارد و من نه، قلبی آکنده از خدا و سری باطن-اندیش دارد و من نه، بس عجول است در رکوع و سجود گویی او جیش دارد و من نه، تا رسد ز آسمان به او الهام دو سه تا دیش دارد و من نه، گویا با خدا بود فامیل او که این کیش دارد و من نه، بهر ماموریت ز بیت المال هی سفر پیش دارد و من نه، برنگشته ز انگلیس هنوز سفر کیش دارد و من نه، بهر حج تمتع و عمره کوپن فیش دارد و من نه، زندگی تخته نرد اگر باشد،او دو تا شیش دارد و من نه، پانزده تا مغازه و یک پاساژ توی تجریش دارد و من نه، در دزاشیب باغ و در قلهک خانه از خویش دارد و من نه، پانزده تا عیال،صیغه و عقد بی کم و بیش دارد و من نه، گرچه با گرگها بود دمخور،ظاهر میش دارد و من نه، دانی او این همه چرا دارد؟ چونکه او ریش دارد و من نه! ---------- ----------- ----------- ---------- ----------- پی نوشت... 1-این متن نگاشته ی من نیست...صرفا تایپ شده ی دست بندست.کلیپی دارم که یکی داره اینو میخونه! فقط اون قسمت 22 شو تغییر دادم،50 بود کردمش 22! به هر حال امیدوارم حق کپی این دوست میانسالمون رعایت شده باشه!(جون خودم اسمشو نمیدونم!!!!) 2-خطاب به یه دوست...جون مهرداد عین آدم انتقاد کن!!!! اگه خیلی به فکر منی...اگه خیلی حس میکنی دوستیو اینا...چمیدونم حتی اگه دلت میسوزه برام...لطف کن اگه واقعا میخوای بفهممت...اگه واقعا میخوای مرهم باشی جای نمک بیا باهم صحبت کنیم...عین دو تا انسانی...اگه دوستی عین دوتا دوست! بابا من که لولو نیستم! 3-ببینید...من اصولا حال نمیکنم بعضی دوستام ناراحت شن...خوب؟ فکر کنم قابل درکه! 4-اصلا حالم خوب نیست....اصلا....قشنگ افسار گسیخته ام...الان یه مدتیه و امروز هم به مراتب بدتر شدم...ای بابا!!! تمام وجودم درده...از طرفی حس میکنم میخوام از درون بیام بیرون...شدیدا انرژی درونم حس میکنم... 5-تا حالا شده از خودتون متنفر بشید؟ تا حالا شده نتونید خودتونو ببخشید؟ اونوقت به پرو پای آدم و عالم میپیچید...یه نیگا به من بندازین...مصداق بارزشم...نه؟ کسی که داره از درون میمیره...ای کاش کسی بود که میتونستم بهش بگم چقدر درد تو وجودمه... ۶-جان! عجب بوسه ای! میگم به نظرتون من آدم خوبیم؟ بابا خوب چیه! من نه مظلومم نه خوب نه هیچچی دیگه! تنها سعیم اینه که تو این "الغابه" حداقل هایی رو رعایت کنم! فقطم همون حداقل ها...حداقل هایی که فکر میکنم تو گله های حیوانات هم دیده میشه اما تو جوامع آدمیان کمتر...حالا اگه به چشم بعضیا این حداقل ها خیلی زیاده یا کمه به من چه؟ بعد به من و امثالی میگن "ضد اجتماع" ! همین رعایت حداقل ها شاید منجر به پیشرفت بشه... آقا اگه من نمیتونم چیز بودن بعضیارو تحمل کنم "هنجارشکن" ام؟ آقا اگه یکی 12 تا از نزدیکترین دوستای منو آزار داده نباید مورد عنایت قرارش بدم؟ احتمالا نه! من مهردادم...یا مثبتم که منفیا بدشون میاد یا منفی که مثبتا بدشون میاد یا خاکستری که از هر دو دسته یه سری هستن که بدشون بیاد...حالا من بیام خودم رو خفه کنم که همه دوسم داشته باشن؟ خوب نمیشه...در دروازه ی دل من یکی که بازه....اما نگهباناش یه جورایی مثل خودمن! گیر و سختگیر!!!!!!! یه جورایی خوشحالم...بلاخره تونستم اون چیزی که بین همه آدما مشترکه پیدا کنم...آخیش...حالا فقط باید رمزگشایش کنم...فکر کنم چند سالی شایدم تا آخر عمرم طول بکشه...(فقط امیدوارم همون باشه!) در آینده ی نه چندان دور به لطف و میمنت خداوندگار ازین دانشکده فیزیک میکشم بیرون!!!! به امید اینکه رستگار شم! میخوام یکم برم سیستم جنگجوییم رو upgrade کنم... خوشحالم که دوستانم به خلوتم احترام میذارن... -------------------- ------------------- ------------------ چندروز پیش یه کسی برام اظهار تاسف کرد!!!! حالا طرف کیه....طرف یه پسر خوشگله... سائول عزیزم ازین دسته پسرها بانام "پسران باسنی" یاد میکنه...یه پسری که رسما اگه مدل شه جزو بهترین مدلا میشه....رسما چندتا دوست دختر داره که اکثرا ازش بزرگترن(اين اطلاعات كاملا تائيد شدست توسط خودش و اطرافيانش!)...اما خوب به هرحال بچه خوشگله!!!(من تاحالا همچین تیکه ای ندیدم!) و هر بچه خوشگلیم خصوصیات خاص خودشو داره!! اینم یه زبون داره که فکر نکنم دختری باشه که نتونه خامش کنه!!! زبون که زبون نیست! قلموی نقاشیه! حوصله ندارم از هنراش براتون بگم! ایشون میخواست یه دختریو اذیت کنه که دختره از دوستان من بود...منم اومدم و این بچه خوشگل به هر حال رهی جز تسلیم نداشت...اونجا بهم گفت برام متاسفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بذارین اینجوری بگم من تاحالا چندین بار دوستامو از زیر دست از ناظم و مدیر بگیر تا اوباش و چاقو کشا درووردم و عملا نجاتشون دادم که همشون پسر بودن...یعنی من gay هستم که به اونا کمک کردم؟ حالا ازین خنده دار تر یکی انگ چیزلیسی به من زد،از پسرای دانشکده...فرداش دوست دخترشو اوورد تو دانشکده،شبم(اون موقع 7 تاريك تاريك بود) ساعت 7.5 تو امیرآباد با یکی از زیباترین دخترای 88 ای دیدمش در حال هرهرکرکر...البته اونم دید که دیدمش...فقط فرداش رفتم پیشش و گفتم:"میدونی چیه...آره من چیز لیسم...خوش به حال تو که اینقدر کارت درسته" یه قهقهه زدم و اومدم...ازونروز چه منو ببینه چه قاتل جد و آبادشو!!! همه ی اطرافیانشم از من بدشون اومده! آخه در حالت عادي مشكلي نيست و محتمله همو تو خيابون ديده باشن و اينا اما وقتي خودش اين احتمال رو در من حذف كرده منم با همين ديد بهش نگاه ميكنم! کلا میدونین....حالا خوبه که من هزار بار گفتم و میگم...من یکیو دوست دارم...حالا درسته طرف خیلی دختر خوبیه و رسما یه دونست و نمیدونم میدونه...نمیدونه...باور میکنه نمیکنه...اما به هر حال همونو میبینم و بسمه حالا تلخ و شیرینشم پای خودم...حالا هی بعضیا یه چیزایی بگن...یه سری رو از من متنفر کنن...به درک!! من کسایی که مثل خودم احساس کنن و ازدست نمیدم...كما اينكه تاحالا ندادم...چون میتونم به راحتی حسشون کنم....بقیه میل خودشون...من مسئول مشکلات کسایی که نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم با خودم نیستم...نیستم.... ---------- --------- هميشه فكر ميكردم اعتماد سخته...اما وقتي با واژه ي شناخت آشنا شدم ديدم اعتماد خودش به مرور درست ميشه...وقتي شناخت نباشه،اعتماد هم نيست...بعد خيلي چيزا ميريزه به هم... ----------- --------------------- دیروز با یکی از هم-پیمانان عدالت پیشه در حال گفتمان بودم،دیدم شاکیه! گفتم فلانی...چیزی شده؟ یهو با عصبانیت گفت..."مهرداد! یه موردی،منظورم اینه که یکی هست خیلی رو اعصابمه...موندم به خدا این چیکارست!" این توضیحم بدم که این رفیقمون تو امیرکبیر درس میخونه. گفت "ما یکیو داریم تو دانشگاه،این خیلی در ظاهر مخالف نظامه،درسشم خوبه،بد نیست،کلیم فعالیت سیاسی میکنه...اما بعضیا با دلایله عجیبی ازش بدشون میاد! دلایلشونم یا نمیگن یا وقتی میگن آدم باور نمیکنه!!!!!!! آخه قیافه ی طرف نمیخوره همچین حرومزاده ای باشه!!!!!"... گفتم بیشتر توضیح بده...توضیح داد! گفت:"چندوقت پیش دستگیر شد با چندتا دیگه از بچه ها!!!! اونایی که باهاش بودن یا خورد و خاک شیر شدن یا دو-سه هفته بعد از اون آزاد شدن! تازش این جالب بود که اون آدم خیلی مشکوکتر از بقیه بوده! بعدشم وقتی بعد دو روز آزاد شد حتی یه خراشم نداشت!!!! برعکس همه همراهانش که به ** رفته بودن! کاشف به عمل اومد تو خانوادش و فامیلش چندتا اطلاعاتی هستن!!!!!!!!!،تازه هیچکس مشکوک نشد چرا این اینقدر حالش ردیفه! کلیم یه صورتش فشار میوورد که ناراحت و خسته باشه! و یه چیزی هست که فقط من میدونم! چون 3،4 ساعت قبل دستگیریش باهاش حرف زدم! فکر میکنم از عمد رفت که دستگیر شه! وبتونه بیشتر بین بچه ها نفوذ کنه..." گفتم :"عجب!" ادامه داد..."اینا به کنار،سر 16 آذر و بعدشم،هی همه رو تحریک میکرد،میبرد وسط میدون جنگ و میفرستادشون جلو،بعد خودش آروم میکشید عقب!!!!!! اینو با چشام دیدم!!! نمیدونم! این یا کلا خایه و تخماشو کشیدن و آدم اوزگلیه،یا رسما یه نفوذیه،اطلاعاتیه،یه حرومزاده واسه داغون کردن بچه هاست!!!!" باورم نمیشد یه جورایی...ادامه داد..."مهرداد...واقعا نگرانم! با این تاثیر و نفوذی که رو بچه ها داره اگه واقعا خطرناک باشه فاجعست!...نمیدونم!! آخه خودمم ازش خوردم! یه کاری باهام کرده که خودمم باورم نمیشه! بعدشم با اونایی که بهش شک دارن یا یه جورایی فهمیدن چیکارست صحبت کردم...بعضیاشون گرفتن قضیه رو!" ---- ---- ---- حالا بگذریم از جزئیات حرفامون...برام جالبه! قبلا از تیمسار شنیده بودم که همیشه واسه شناسایی ایدئولوژی و فلان و فلان ،حکومت آدم میفرسته دانشگاه که یه وقت بهائی و چمیدونم کمونیستای اسلامگرا و ازین صیغه ها یارگیری نکنن...و آمار آزادی طلبان و مثلا دشمنان!!! کشورم در بیاد و هزارجور ماموریت دیگه...اما فکر نمیکردم ازین جونورا هم داشته باشن...رفتم با تیمسار صحبت کردم،بهم اطمینان داد که گماشته ی حکومت بوده این دوست دوستم!!!(اصولا تیمسار همیشه امنیتی می اندیشه!) حالا قضاوتش که درسته یا نیست با من نیستش اما خوب اینم به عنوان یه احتمال هست.حالا بعید میدونم ازین جونورا تو دانشکده ی ما باشه(شماها سراغ ندارین؟) اما انگار خطر همیشه هست...نمیدونم...نگران شدم! از همه ی دوستانم میخوام که مراقبه خودشون باشن...منم خودم باید حواسمو بیشتر جمع کنم...عجب جنگلیه!! -و توفیق از آن نیک پنداران و نیک اندیشان واقع بین میباشد... ----------------- --------------------------------- پینوشت: ....! و خداوند عاقبت امور را اصلاح گرداند... دیشب(الان بامداد شنبست) بعد از دیدن و شنیدن اخبار جالب هسته ای-دسته ای راس ساعت 11 مشعوف گشتیم! حالا بگید چرا!!!!!!!!!!!!!!! اخوی بنده زدن شبکه ی 1 جمهوری اسلامی،یه برنامه بود مجری نشسته بود و شروع کرد:"امشب ما در خدمت یکی از سرشناسترین چهره های علمی کشور،دانشمند و محقق عالم و توانا..." همین جور میگفت! من قند تو دلم آب شد الان کیو اوردن! یهو گفت:"جناب حجت ال..." حجتشو که گفت من و اخوی قاه قاه زدیم زیر خنده! که از خندمون تیمسار و مادر بیدار شدن! سورپرایز جالبی بود! میگم تو این گلستان جادویی چیزی جز چهره ی آسمانی ولایی روحانیون و مزخرفاتی چون سریال جیبیه نرگس و میوه ی ممنوعه و...(دیگه اوجش جومونگ بود!!!!!! که همگی در نقش گاوپروری ظاهر گشتند،در راستای سیاست های صدا وسیما) ازین قبیل ندیدم! با این اوصاف دایی بنده(دایی کوچیکه که هنوز توسط برادران به قتل نرسیده!) یه port و Device مخصوص واسه گرفتن شبکه های ایرانی رو کامپیوترم برام هدیه اووردند!!!!!! ای جان! الان من 14 تا شبکه ی ایرانیو(العالم و این شروورا رو هم اضافه کنید میشه 14 تا) همزمان با تایپ این پست میتونم ببینم!!!! چه موهبتی نصیبم گشت در این عید!!! بگذریم... عید قربان هم اومد و من مثل هر سال دعا کردم که ایشالا امسال مردم ایران اوناییشون که هنوز خوابن جای گوسفندای بیچاره،گوسفند درونشونو ضبح شرعی میکردن...فکر میکنم ابراهیم نبی هم همینکارو کرده... یه مثلی داریم..."به ملا نصرالدین میگن منارجومبون اونجات! میگه یه چی بگین بگنجه..." من موندم این مردم ما اینقدر باظرفیتن که منارجومبون که سهله،تک تک ستون های تخت جمشید و معبد آپولو تو یونانم واردشون شه عین خیالشون نیست...انگار نه انگار! هی گذشت و من گفتم این دوستان فرهیخته بیخیال میشن...نشدن که! جای تحریم باید یه مراسم ترحیم بگیرند دول خارجه برامون...اونم از مجلس گلمون! جدی جدی یه آنارشیه افتضاح در راهه...میگن همه چیز درست میشه اما...اوضاع از یه جای دیگه خرابه...همون چیزی که وقتی دوم دبیرستان بودم حس کردم با تمام وجودم! سایه ی تاریکی رو تو افق این مرز و بوم دیدم...همون شبی که داشتم در اوج رفاهم شلنگ تخته تو خیابون بلوار کشاورز راه میرفتم...تو گوشم یا متالیکا بود یا جیغای پنترا...تیپ مشکی ست نایک،ردیف! یهو یه خانومی(20 سالشم نبود) جلومو گرفت.یه بچه بغلش بود،گفتم لابد آدرسی چیزی میخواد.فکر میکنید چی میخواست(منم درشت بودم 21 بهم میخورد)...بهم گفت:"نزدیک عید،شوهرم زندانه،بچم لباس نداره&...." میخواست خودشو بفروشه...یه لحظه چشمام افتاد تو چشمای اون کودک که 1 سالشم نبود...تو عمق نگاهش دردیرو دیدم که شاید الان داره باهاش دست و پنجه نرم میکنه،البته اگه مادرشو بعضیا واسه عربای آلت کلفت نفرستاده باشن...اون لحظه زمین و آسمون برام درهم تنیده شد.نمیتونم حسم رو بگم...همون مهرداد متال-باز فلان همون شب تو خیابون کارگر شکست...یه دوهزار تومنی(تازه درومده بود) گذاشتم کف دستش و رفتم.تا دو روز با هیچکس حرف نزدم و فقط گریستم...ازون روز به بعد هیچوقت اونجوری لباس نپوشیدم،واقعیت هیچوقت دیگه برام مهم نبود...هنوزم اون لباسامو دارم،بعضی وقتاکه لباس تمییز ندارم ممکنه ازونا بپوشم که یهو بعضیا خوششون میاد...خبر از اصل موضوع ندارن... بعد ازون بود که رفتم زیر پوست این مادر شهر مادر مرده....دیدم فقر و بدبختیایی رو که نمیتونم توصیف کنم...اگه مثل خیلیا یه فقر و فحشا ازون مردک قرمساق میدیدم الان یادم میرفت...اما صحنه هایی که دیدم مثل کابوس روحم رو میدره...که شاید صحنه ی اون شب چیزی در مقابلشون نشه...اما اون شب...اون نگاه بود که منو ویران کرد...نگاه همان کودک معصوم... وقتی میگم برام پول و تیپ و اینا اهمیتی نداره دوستان فکر میکنن از پشم میگم! من نه افسرده ام نه دیوانه نه هیچ چیز دیگه...اینم که اهل گشت و گذار و ولخرجی نیستم همیناست...این صحنه ها میخورتم...هرزگهی که فشار روزگار باعث میشه فراموش کنم و به حال و حول و ولخرجی بپردازم بعدش همینا میشه کابوس شبام... باور کنید دردناکه برام... هنوزم چشمای اون بچه تو تاریکیه شب میاد جلوی نگام...تا میخوام غرق لذتام شم...یهو صحنه تاریک میشه...ازم میپرسن چت شده مهرداد...مهرداد چشه...چشه واقعا...چرا نمیتونه از یه حدی بیشتر لذت ببره...اصلا همون یه حدیشم میلنگه! من واسه چی زندگی میکنم...میخوام تو این آنارشی و شاید حیات وحش از بقیه جلو بزنم به هر قیمتی؟ اگه یه روزی بخوام از پولی لذت ببرم که آه و نفرین یتیمی،مسکینی پشتش باشه خودمو از پشت بوم پرت میکنم پایین! خودم قلبم رو میدرم... چجوری میخورین این پولارو آقایون؟ تو حسابای توله هاتون ماهیانه میلیون میلیون میریزین و براشون اتل های خارجی میخرین برن داف بلند کنن... این پولا ارثیتون بوده؟ این وامای کلانی که میگیرید و درد میکنین،پولای یامفتی که پدراتون،خودتون میگیرن...طرف میره یه ماموریت 4 میلیون به حسابش میریزن...نگین 4 میلیون پول نیست...چه پس ماندی میخوری اونجا که این پولارو بهت میدن؟ آقایون نماینده ها!!!!! شما چی؟ چقدر سبیلتون چرب میشه که خون مردم رو نمیبینین... نگم بهتره...نگم که دیگه دولتی و آخوند و مغازه دار نمیشناسه...از کارمند بگیر تا ولی قبیح...انگار ویروسی شده مملکت،زمین....این وسط یکیو میبینی که درست زندگی میکنه عین اینه که یه درخت میبینی وسط یه صحرای بزرگ،میخوای بغلش کنی...من کیم که بگم درست زندگی کردن چیه...از دید من حداقل درست میشه نبودن آه و لعن چشم بی پناهی پشت سرت...مثلا نیگا داداش خود من...تا یه ذره جفتک انداخت ضرری کرد که الان یکی دو هفتست رو هواست ومن ناراحت نیستم...چون درس بزرگی گرفت! این دردارو تو سینه ی خودم بریزم بهتره... هیچ کاخی(الان شده بیتی) استوار نگردد مگر با خون و حق پایمال شده ی مظلومی،یتیمی&... جالبه که خیلی اوقات حواسمون نیست...خود منم میگم یهو یادم که میاد... برو ای از مهر و وفا عاری...برو و ای عاری ز وفاداری... که شکستی چون زلفت عهد مرا... شکوه به کجا برم ز بد عهدی این ایام تیره و پرفریب... راستی جیگیلی(دخترم! همون MP3player ام که دوسش داشتین...عین سنگ بود) گم شد! شایدم ملاخورش کردن...مهم نیست...فدای سرش...شاید نگاه حسرت آلود یتیمی پشتش بوده و تو خیابون تو گردنم دیده بودش...بعید میدونم تیمسار ازین اخلاقا میداشته که پول ناصواب بیاره خونه...تا جایی که میشناسمش اینکاره نیست...اگه بود من این مسائل رو نمیفهمیدم... نمیدونم دردامو با کی بگم...با چی بگم...حالا از چرندگوییهای روزمره بگذریم(که صرفا بازخورد همین درداست و نوعی مسکن موضعی)،حرفای جدی...میگن جدم تو تنهایی میگریسته و با میل و کبادش حرف میزده...میگن پهلوان پهلوانان لب چاه میگریسته و درداشو با اون میگفته... من پیرو جدم تو تنهایی با خودم خلوت میکنم.میگن کسی مسئول زندگیه کسی نیست&...باشه،قبول...اصلا من امل...که به این مسائل فکر میکنم اما خوب...نمیتونم جز این چیزی باشم...اگه از دیدتون املم باهام حرف نزنین...من همینم! باور کنید همه ی سعیمو کردم و میکنم که بیخیال زندگی کنم اما نمیشه....قشنگ عین کابوس تمام ذهنم رو فرا میگیره...اگرم یه روز چندین ساعت عادی باشه باز آخرش،شبش باز این صحنه ها،این دردها تمام اون لحظه های خوش رو مورد تردید قرار میده...نمیدونم چرا... دیگه دیر وقته...من برم بخوابم...این پست رو هم فردا عصر میزنم تو وبلاگم... -و توفیق ازآن نیک پنداران و خوب اندیشان است...بکوشیم نیک بیندیشیم در عین دیدن واقعیات... --------------------------- ------- ------------------- پی نوشت: 1-زدن این پست تو وبلاگم تا دوشنبه صبح به تعویق اوفتاد! منو حالا نوازش کن که این فرصت نره ازدست، شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست. منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم، اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم. هنوزم میشه عاشق موند،تو باشی کار سختی نیست،بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست. نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه،همه اشکات رو میبوسم،میدونم قسمتم اینه.(با صدای ابی و پیانوی شادمهر!) ---------------------------------------------------------------------------- 2 روز پیش یکی از دوستانم رو دیدم...پریسا.همیشه این دوستم رو دوست داشتم،خیلی مهربون و فوق العاده بود اما چون با کسی بود هیچوقت باهاش بیشتر از یکی دو دقیقه صحبت نمیکردم.نمیخواستم کسی که دوسش داشت احساس بدی کنه...به نظرم طرف حساس بود...سعی میکنم رعایت کنم...خلوت دلدادگان...دوست دارم آدمایی که همو دوست دارن بیشتر تو خلوت مهرشون تنها باشن و لذت ببرن...حتی اگه دوستان عزیزم باشن...هیچوقت خرده نمیگیرم که چرا فلانی دیگه با ما نمیپلکه...بگذریم. وقتی دیدمش نشناختمش...با وجود تمام علاقش...طرف تو زرد بوده...از گند-کاریای طرف گفت...تو چشمامش حجمی از غصه دیدم که تو دلم قشنگ خالی شد...دستاش به خاطر اعصاب کهیر زده بود،رنگ و رو زرد...واقعا داغون... قشنگ حس کردم...نیم ساعتی پیشش بودم.یکم آرومش کردم...امیدوارم زندگیش فلج نشه...براش نگرانم. نمیشه غصه نخورد...نمیشه علاقه و محبت رو فراموش کرد...مگه میشه یکیو دوست داشت و بعدا فراموش کرد؟ بعید میدونم! دلم میگیره وقتی آدمایی رو میبینیم که خیلی حساسن و میشکنن... دل شکوندن خیلی بده...خیلی زشته...یادم میاد هروقت دل کسیو شیکوندم،خودم از طرف بیشتر داغون شدم...حتی ساعتها گریستم...خیلی سخته یه جنس مذکر(حالا نگیم مرد) گریه کنه...البته جز بغض سنگینم رو کسی از دوستانم ندیده...اونایی که مذکرن و جلوی دیگران از سر استیصال میگرین خیلی خوار و خفیفن،شایدم نباشن...اما بعید میدونم بشه رو مردیشون حساب کرد...اشک جز معدود چیزهاییست که میشه براش یه جور پاکی و ارزش خاص قائل شد. دلم واسه دوستم کبابه قشنگ...آدم وقتی غصه ی کسیو که دل مهربونی داره رو میبینه واقعا ناراحت میشه...البته کمن ازین دلها...اکثر آدما زود خوب میشن و فراموش میکنن یه جورایی اما بعضیا آسیب میبینن،اونم آسیبایی که نابودگرن...متنفرم ازین حرف بعضی آدمای بی خود که میگن طرف ضعیفه...فلانه...آقا ضعیف چیه!!!!!!!!!!! با احساس بودن ضعفه؟ آره اما تو جنگل و بین حیوونای وحشی! حتی اونجا هم شاید بشه با احساس مثل برخی پرندگان و جانوران دووم آوورد! آدمایی که آسیب میبینن احتیاج به دوستانی دارن که احساس نکنن تنهان...باقیشم اگه واقعا دلاشون مهربون و زیبا باشه مطمئنا نابود نمیشن... براش آرزو میکنم که ازین سختی بگذره...این تنگنا رو هم رد کنه...تنگنا نگم بهتره...البته هیچی نمیتونه توجیه کنه که چرا اینطوری دورش انداخته محبوبش اما به هرحال دلش گرفته... چیزی که امیدوارم ببینه،زمانیه که آتشین همو دوست داشتن...کاری ندارم خیانت و این حرفا...اما بلاخره آدم هانیبال لکتر هم که باشه بازم احساس داره.به هر حال یه ساعتی آدم مست مهر و علاقش بشه فکر میکنم ارزش یکسال درد رو داشته باشه...زمان تو این قمار ،بی ارزش ترین بهانست... این شعر رو تقدیم میکنم بهش...آرزو میکنم هرچه زودتر همون پریسایی بشه که قلب صاف و مهربونش به راحتی من رو جذب کرد،نه من بلکه همه ی دوستان و اطرافیانشو...امیدوارم یادش نره که چقدر مهربون و خوب بوده...امیدوارم تنگنای این روزگار سرمایه هاشو ازش بگیره... So it can happen to us too پس اين اتفاق براي ما هم ممكن است بيافتد پی نوشت: نمیدونم... احساس میکنم یکم بیشتر خودم شدم...خودی که همیشه پشت کوله باری از خشم و شاید بعضا نفرت در عمق تاریکی در پستویی پنهان کردم از ترس اطرافیانیم...اما کم کم انگار ترس خودم بودن رو دارم ازدست میدم. این رو مدیون آدمایی هستم که بودن کنارشون آرومم کرد و همچنسن خواهرم...اطرافیانی که با ارتباط با خوبیاشون منو یاد دلی انداخت که...به دلم بد کردم...بد کردم... امیدوارم خودم خودم رو ببخشم...






I never thought we'd have
to say goodbye
I guess my love wasn't enough
I guess it wasn't enough
I'm sorry for everything
But to tell me to live as
a stranger
To tell me to meet
someone else
Your words still don't
seem real
You're leaving me
How can you leave me?
Don't do this
Please see how sad I am
What am I to do about
all my regrets?
I want to turn back time
Don't leave me
I miss you so much
it breaks my heart
هرگز فكر نمي كردم بايد يك روز با هم خداحافظي كنيم
من فكر مي كنم عشقم كافي نيست
فكر مي كنم كافي نيست
برا همه چي متاسفم
اما به من گفتي مثل يه غريبه زندگي كن.
گفتي با كس ديگه اي برخورد نكن
هنوز هم به نظر نمي ياد حرفات واقعي باشه
تو مي خواي از پيشم بري؟ چطور دلت مي ياد منو ترك كني؟
لطفا اين كار را نكن ببين چقدر ناراحتم.
بايد با اين همه حسرت چيكار كنم؟
دلم مي خواد زمان به عقب برگرده ، از پيشم نرو
دلم برات خيلي تنگ مي شه و قلبم از رفتنت مي شكند
| Design By : Night Skin |


